ترفندهای رایانه

مرجع محتوای کاربردی پارسی

مردی که عوض شده است! تا دو هفته قبل، من یک کارمند کاملا معمولی بودم و کار می کردم و کاری به کار کسی نداشتم، اما حالا بیایید ببینید کی هستم و به کجاها رسیده ام!… باور کنید که من دیگر آن آدم سابق نیستم و زمین تا آسمان عوض شده ام!.. .

پانزده روز پیش از این، زندگی من بسیار معمولی بود و مشکلات خاص خود را داشتم و هرگز نمی توانستم انتظارات معمولی خانه و خانواده ام را برآورده کنم؛ به همین خاطر، عیالم شب و روز بر سرم غُر می زد و به سویم رگبار نیش و کنایه شلیک می کرد که:” ای مرد بی عرضه، تو فقط برای لای جرز دیوار خوبی!…”

نمی دانم چرا به جای جرز دیوار، الان به عنوان یک آدم شریف، دلم می خواهد قلم به دست بگیرم و این کاغذهای سفید و بی گناه را سیاه کنم و با شما حرف بزنم…
بیچاره به این کاغذهای سفیدِ بی گناه که یواش یواش دارد سیاه و سیاه و سیاه تر می شود!…

***
مردی که عوض شده است! 
 

من، یعنی “رضا قصری” در یک اداره بزرگ و کاملا معتبر به فعالیت مشغول بودم. این اداره درسطح شهر، چند شعبه معمولی و دو شعبه بسیار بزرگ و درندشت دارد. من در شعبه بزرگ غرب، به ریاست آقای”سپاسی” و دوست و همکار قدیمی ام” محمود طلا” در شعبه شرق به ریاست آقای”عباسی” مشغول به کار بودیم. همه کارکنان این اداره بزرگ، خوب می دانستند که این دو رئیس سال هاست با هم رقابت و خصومت دارند و همیشه به یکدیگر، تیشه می دهند و اره می ستانند.

ماجرا از آن جا شروع شد که به دستور مدیرکل اداره، آقای “عباسی” به پست بالاتری ارتقا یافت و حکم معاونت آن اداره کل را دریافت کرد که همین موضوع باعث شد تا رئیس اداره ما، از فرط حسادت، چند شبانه روز تب و لرز کند و در بستر بیماری، ولو شود و… .

یک روز صبح زود، هنوز پایم را توی اتاق کارم نگذاشته بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد. دوستم محمود طلا بود؛ همان همکار شعبه شرق که ضمنا یک نمایشگاه زیبای اتومبیل را هم اداره می کند:  “سلام رضاجون! کجایی تو مرد؟! “
– زیر سایه شما! چطوری محمود طلا؛ امروز نِرخ ات پایینه یا بالا؟!
–  بالای بالا!… ببین رضا! یه کار واجب باهت دارم  که هم خدارو خوش می آد و هم بنده رو!
– منظورت از بنده، حتما خودتی دیگه؟!
– آفرین به تو که مُخت خوب کار می کنه!… گوش کن ببین چی می گم؛ می خوام با اون قلم خوبت، دو تا آگهی قشنگ تبریک و تسلیت برام بنویسی و در روزنامه چاپش کنی!
– حالا چرا هم تبریک و هم تسلیت؟!
– تبریک به خاطر این که رئیس اداره مون آقای “عباسی” شده معاون مدیرکل!
– خب به سلامتی!
– و تسلیت برای این که دیشب باجناق رئیس اداره تون آقای “سپاسی” فوت کرد و… خلاصه ما باید قبل از بقیه… حالیته که چی می گم؟!

فورا متوجه شدم که این دوست قدیمی بنده چه می خواهد بگوید و چه اهدافی را دنبال می کند. بارها به او اعتراض کرده ام که نکن آقا، نکن؛ خود شیرینی، کار زشت و ناپسندی است و… اما مگر به گوشش فرو می رود؟!… در حالی که می خواستم زودتر قال قضیه را بکنم، گفتم:” باشه محمود طلا؛ امروز این دو آگهی رو می فرستم روزنامه چاپ بشه!… خب  اگه کاری نداری… “

– چرا؛ قربون دستت فقط اسم و رسم من یادت نره؛ منظورم اینه که حتما پایین آگهی ها بنویسی: محمود طلایی مقدم اصل خودمانی، مدیر بهترین و شیک ترین نمایشگاه اتومبیل، با رنگ های زیبا و متالیک؛ فروش انواع مرسدس بنز، دوو، و پاترول، درمُدل های مختلف و با قیمت های کاملا مناسب… آدرس نمایشگاه هم یادت نره رضا!

یواش یواش داشتم  عصبانی می شدم:” آخه  این کار، تبلیغه، نه تبریک و تسلیت! “
– ای بابا، سخت نگیر رضاجون! از شرمندگی ات درمیام داداش!… خب بهتره تلفن رو قطع کنم تا به کارت برسی…
– خدا بگم چیکارت کنه مرد؛ تو هم چه چیزهایی از آدم می خوای، ها!… بابا، تو دیگه کی هستی محمود طلا؟!…

***

صبح روز بعد، هنوز چند دقیقه از توزیع روزنامه در سطح شهر نگذشته بود که محمود طلا با چهره ای برافروخته و عصبی، زنگ در خانه ام را به صدا درآورد که:” بیچاره ات  می کنم رضا که بیچاره ام کردی!! “
نزدیک بود از تعجب و ترس، جان به جان آفرین تسلیم کنم!… خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده و من چه گناهی مرتکب شده ام؟!… در حالی که دست و پایم می لرزید، با لکنت زبان گفتم:” مگه چی شده محمود؟! “
محمود، به جای جواب، یک صفحه روزنامه داغ صبح را نشانم داد و فریاد زد:”بیا خودت بخوون ببین چه افتضاحی به بار آوردی! “

… ای وای؛ محمود طلا حق داشت عصبانی شود! نمی دانم اشتباه نگارشی از من بود یا از کارکنان بخش آگهی روزنامه که نام “عباسی” و “سپاسی” و موضوع مرگ باجناق یکی از روسا و همچنین پست جدید معاونت کل اداره، جا به جا چاپ شده بود!… این اشتباه بزرگ و وحشتناک، می توانست هم برای من و هم محمود طلا، دردسر ایجاد کند!

در حالی که از نگاه غضبناک محمود در هراس بودم، به دقت به آگهی اول چشم دوختم:”جناب آقای عباسی، ریاست محترم اداره… شعبه شرق، درگذشت جانسوز و بسیار کُشنده باجناق محترمتان را به شما تسلیت گفته از خداوند متعال…”

متن آگهی دوم، واقعا که هر آدم عزادار و باجناق مُرده ای را وادار به خنده می کرد:” جناب آقای سپاسی، ریاست محترم اداره… شعبه غرب، پست جدید معاونت آن اداره کل، به حق شایسته و برازنده شماست که چون بتون آرمه، در انجام کارها مقاوم هستید و در راه انجام وظیفه و خدمتگزاری به مردم، شب و روز، خواب و خوراک را بر خود حرام نموده و کوشش بی نظیر می نمایید؛ ضمن تبریک  صمیمانه به خاطرحضور مبارک شما در این جایگاه رفیع، برای شما آرزوی …”

خواستم کاری کنم که محمود طلا موضوع را زیاد جدی نگیرد و از عصبانیت اش کاسته شود؛ در حالی که سعی می کردم لبخند بزنم، گفتم:” ول کن محمود جون؛ حالا که چیزی نشده بابا!”
محمود روزنامه را توی صورتم کوبید و فریاد زد:”چطور چیزی نشده مرد حسابی؟! باجناق عزیز “عباسی” با صد و چهل کیلو هیکل، زنده اس و همین الان داره تو قهوه خونه سرگذر،کله پاچه می لمبونه !… تو باید به سپاسی تسلیت می گفتی نه به عباسی! “

دیدم حرف درست، جواب ندارد؛ پس بلافاصله سرم را پایین انداختم و با شرمندگی گفتم:” منو ببخش محمود جون! من واقعا دلم به حالت می سوزه! “

محمود، روزنامه را دور انداخت و کُتش را از تن درآورد و به سمتم حمله ور شد:” حالا کاری می کنم که همه اهالی این محل، دلشون به حالت بسوزه و برای مرگت، آگهی تسلیت چاپ کنن!”
و در آن هوای صبحگاهی، با عصبانیت، چنان فریادی زد که بدون شک، همه اهالی کوچه به یکباره شوکه یا زهره ترک شدند:” ای بی عرضه بی سواد! تو آبروی چندین و چند ساله منو بردی و نمایشگاه معتبر اتومبیلم رو  بی اعتبار کردی!…کجا در می ری بی عرضه؟!… آهای مردم! بگیرینش!… نذارین دربره!… رضا، اگه دستم بهت برسه، پوستت رو… “

***

… نه تنها محمود طلا، دستش به من نرسید و پوستم را قلفتی نکند، بلکه رئیس اداره خودم، جناب آقای “سپاسی” با مهربانی هرچه تمام تر، در حالی که از شادی در پوست خود نمی گنجید، دستش را روی پوست صورت زیبایم کشید و گفت: دستت درد نکنه آقای قصری! کیف کردم جون تو!.. وای نبودی ببینی “عباسی” این دشمن همیشه اساسی، وقتی فهمیدکه به جای اون، اسم من به عنوان معاون مدیرکل چاپ شده و تو باجناق کله پاچه خور و چاق و چله شو، گور به گورکردی، چه حالی بهش دست داد؛ آقا باید بودی و  هِی می خندیدی!…”

نمی دانم کدام شیرپاک خورده ای به گوش او رسانده بود که آن آگهی ها را من برای محمود طلا نوشته ام… رییس اداره، از این که خبر معاونت اش به گوش همه مردم و پرسنل آن اداره بزرگ رسیده بود، احساس رضایت می کرد؛ او مطمئن بود که مدیرکل اداره، از این به بعد به او توجه بیشتری خواهد کرد و حتی ممکن است در آینده نزدیک، مقامی  بالاتر از مقام عباسی به او پیشنهاد کند. از حرف ها و نگاه های جناب رییس مشخص بود که دلش می خواهد در مخالفت و ضربه زدن هر چه بیشتر به رقیب قدیمی اش، من با او همراه و همگام شوم، اما زهی خیال باطل؛ من آدمی نیستم که او می پنداردش!
قبل از این که از اتاق آقای رییس خارج شوم، او گفت منتظرخبرهای خوبی باشم که به زودی از طرف اداره کارگزینی به دستم می رسد… .

روز بعد، در پشت میز کارم در حال خمیازه کشیدن و چرت زدن بودم که ناگهان از طرف کارگزینی، یک حُکم به دستم رسید که با نام آقای “سپاسی” مهر و امضا شده بود؛ حُکمی که از فرط خوشحالی زبانم را بندآورد: ” همکار محترم جناب آقای رضا قصری! بنا بر این حکم، شما را که فردی وظیفه شناس و دلسوز هستید، از این تاریخ به سمت ریاست حسابداری این اداره منصوب می نمایم و امیدوارم…”.

درآن لحظات به حدی ذوق زده شده بودم که نتوانستم بقیه نامه را بخوانم و ناخودآگاه دستم به طرف تلفن رفت و با هیکلی کاملا لرزان، شماره منزل را گرفتم:”الو! سلام عیال جون! مژده؛ یه خبرخوش برات دارم!”

عیال غُرغُرو که از حالت شاد من متعجب شده بود، گفت:”چی شده که امروز کبکت خروس می خونه؟!”
– من فدای کبک… یعنی فدای تو که هر چی دارم ازتو و برای تو دارم، ای عیال نازنین من!
– چرا چرت و پرت می گی؟! بگو موضوع چیه، ای مرد بی عرضه و دست و پا چلفتی من؟!
– خانم، خوشحال باش که من ترفیع گرفتم؛ ترفیع؛ یعنی از همین حالا ریاست حسابداری اداره مون به من واگذار شده و… .

عیال برای اولین بار در طی عمر زناشویی مان، به جای “بی” از “با” استفاده کرد که :”بنازم به شوهر باعرضه خودم؛ می دونستم که روزی بالاخره به حق ات می رسی، رضاجون!…”
و لحظاتی بعدکه نفس تازه کرد، ادامه داد:” دیگه بهتر از این نمی شه… خب بگو ببینم حالا سهم تو چیه و چی بهت می رسه؟! “
– یعنی چی؟!
– یعنی اضافه حقوق و امکانات و رفاه و…
در حالی که در آرامش به صندلی تکیه می دادم، نفس تازه کردم و بادی به غبغب انداختم که:”از اون بابت خیالت راحت عیال؛ در اولین گام ریاست، دویست درصد به حقوقم اضافه می شه و یه ماشین شخصی با راننده اختصاصی…”
 در حال صحبت با عیال بودم که برای دومین بار از طرف کارگزینی، حکمی به دستم رسید و پسِ کله ام به خارش درآمد! از عیالم خواستم چند لحظه صبرکند تا متن نامه را بخوانم و خواندم: ” همکار محترم جناب آقای رضا قصری، ریاست محترم حسابداری! شما از این لحظه ضمن حفظ سمت ریاست حسابداری، به سمت ریاست کل بایگانی این اداره منصوب می شوید. امیدوارم با لیاقت و شایستگی و کاردانی خود، در انجام امور محوله…”.

پس کله ام با شدت بیشتری شروع به خارش کرد و این بار واقعا بلاتکلیف مانده بودم چه کارکنم؛ در یک دست گوشی تلفن و در دست دیگرم نامه و حکم جدیدم قرار داشت و نمی دانستم چگونه پس کله ام را بخارانم!… از خوشحالی داشتم بال بال می زدم و کمی مانده بود که پنجره را باز کنم و مثل یک بلبل شنگول، چهچهه بزنم و با صوت خوش خود، همه اهالی شهر را خبرکنم، اما ترجیح دادم که فعلا از خیر چهچهه بگذرم و مثل یک مرد قهرمان، در گوشی تلفن و ایضاً گوش عیالم بِدَمم که:
” ای وای خانم جان، ببین چی شده؛ آقای رییس حکم داده که من ریاست کل بایگانی رو هم بر عهده بگیرم!… من دیگه آن آدم سابق نیستم و زمین تا آسمون عوض شدم خانم!!”

و از فرط خوشحالی، اشک ازچشم هایم جاری شد و بُغض راه گلویم را گرفت:” تو می گی حالا چیکار کنم خانم؛ دلم بدجوری گرفته!”
– چرا؟ مگه دل درد داری؟!!
– نه خانم، دل درد چیه؟! با این همه شغل و مشغله، دیگه ابدا فرصت نمی کنم حتی پسِ کله ام رو بخارونم!
– کله رو می خوای چیکار، بی کله؟! از امکانات و مزایای پُست ریاست کل بایگانی برام بگو؛ از خونه سازمانی و پاداش های میلیونی و… .
– از اون بابت مشکلی نیست خانم؛ حدود چهارصد درصد دیگه به حقوق قبلی اضافه می شه و همه اون مزایایی که گفتی، به اضافه پانصد مترزمین در بهترین نقطه شمال و یک وام چند صد میلیونی و سفر فصلی به نقاط مختلف دنیا و … .

حرف هایم چنان تأثیری درخودم گذاشته بود که ناخودآگاه و به شدت احساس دلتنگی کردم:” ببین عیال جون! من همین الان و همین جوری، دارم همش غصه می خورم! “
– غصه جوون های بیکاری که دست شون به جایی بند نیست و…؟!
– نه بابا؛ قصه آدمایی مثل خودم رو می خورم که دو- سه تا شغل دارن و دیگه حتی فرصت نمی کنن یه عطسه ناقابل بزنن!
– عطسه رو ولش کن و بازم از امکانات و امتیازات پست های جدیدت بگو!
تا خواستم از امتیازات مورد نظرعیال بگویم که برای سومین بار، در اتاق باز شد و باز هم از طرف کارگزینی، با حفظ سمت، حُکم…
دیگر تحمل شادی بیشتر را نداشتم و نمی توانستم تحمل کنم؛ بلافاصله گوشی تلفن را رها کردم و مثل یک آدم مجنون، فریاد زنان از اتاق بیرون زدم و رو به طرف خیابان، پا به فرار گذاشتم!

***

… آخیش… این حکایت تمام شد و راحت شدم!
درست است که من حالا در جایگاهی رفیع قرار دارم و دیگرآن کارمند ساده و معمولی دو هفته قبل اداره… شعبه غرب نیستم و زمین تا آسمان، عوض شده ام، ولی هنوز هم همان آدم شریفی هستم که بودم؛ اگر نبودم که قلم به دست نمی گرفتم و این مطالب را برایتان بر روی این کاغذهای سفید و بی گناه نمی نوشتم؛ می نوشتم؟!

بیچاره به این کاغذها؛ راستش من به عنوان یک آدم شریف، دلم به حال این کاغذهای سفیدِ بی گناه می سوزد که حالا دیگر، کاملا سیاه و سیاه و سیاه تر شده است!  
* نویسنده: حمیدرضا نظری

منبع : tabnakbato.ir

مجله

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,