ترفندهای رایانه

مرجع محتوای کاربردی پارسی

طنز: ماجرای علی غصه‌خور و جوان چست‌وچالاک  اختصاصی «تابناک باتو»؛ من خوب می دانم که این غم و غصه همسایه ها، بالاخره روزی مرا از پا می اندازد و کله پایم می کند!… عیال غُرغُرویم همیشه به من اعتراض می کند که:” آخر تو تا کی می خواهی غصه این و آن را بخوری علی غصه خور؟! بابا بیا کمی هم غصه من و بچه های خودمان را بخور که…”
 
الغرض، چند روز قبل، در حالی که به شدت سرما خورده بودم و کُت و شلوار و چند دست ژاکت و لباس ضخیم برتن داشتم، بی حال و افسرده روی سکوی یک مغازه ولو شدم که جوانی شاد و خندان نظرم را به خود جلب کرد. راستش از دیدن یک جوان شاد و چست و چالاک آن هم بعد از مدت ها، خوشحال شدم!… جوان وقتی مرا درآن حالت دید، جلو آمد و در حالی که قاه قاه می خندید، دست مهربانش را روی شانه ام گذاشت:” اگه کِشتی هات غرق شده که خودم چندتا زاپاس دارم و تقدیمت می کنم!”
 

– الهی که خودم فدای خودت و آن کشتی هات! من کشتی ای ندارم که غرق شود؛ اینجا نشسته ام و دارم غصه این جماعت را می خورم!
– چرا؛ مگه تو علی غصه خور هستی که…؟!

– اتفاقا بله؛ من…
 

جوان ناباورانه به چشم هایم زُل زد: ” ای قربانت بروم که خیلی بامعرفتی! ذکر خیرت را خیلی شنیده ام!… خوب الان داشتی غصه کی و چی را می خوردی؟
– غصه ازدواج جوانان را؛ آقا اگر بدانی چه مشکلات بزرگی در سر راه ازدواج جوانان…
– می دانم آقا؛ خودم گرفتارشم!… حالا توی این گرما، چرا این قدر لباس پوشیدی، ناخوشی؟

– چیز مهمی نیست…
 

–  چطور مهم نیست؟ تو باید سالم و قبراق باشی تا بتونی غصه مردم را بخوری!… حالا بلند شو که باهات کار دارم!
– می خوای چکار کنی؟!
– می خوام کاری کنم که از فرط خوشحالی، کبکت خروس بخونه؛ می خوام سرحال بیای و ذوق کنی تا با انرژی بیشتری غصه این جماعت را بخوری!

– آخه چه جوری؟!
 
– در اولین مرحله، این کُت بزرگ را در بیار که خیلی به تنت سنگینی می کنه!  تو باید همه لباس های اضافه را یکی یکی ازتنت دربیاری و مثل من نرمش و ورزش کنی تا اعصابت سبک و راحت بشه!…
 

دیدم حرف بدی نمی زند و شاید پوشیدن این همه لباس، در حال و روز و روحیه من تاثیر منفی دارد و… پس خیلی سریع کتم را درآوردم و آن را روی سکوی مغازه گذاشتم و به چهره پر انرژی او لبخند زدم.
– هر کاری که من انجام می دم، تو هم تکرارکن علی غصه خور!… حالا نفس عمیق!
– چشم!

و به بهترین شکل ممکن عمل دم و بازدم انجام دادم و او رضایت خود را اعلام کرد:” آفرین! درستش همینه! بازم از مشکلات مردم برام بگو تا همراه با نرمش، به یک نتیجه اساسی برسیم! “
 
آب دماغم را گرفتم و این بار، ژاکت ضخیم و بزرگم را از تن خارج کردم و آن را در کنار کت قرار دادم:” دلم به حال کارگرانی می سوزه که به خاطر تعطیلی کارخانه ها، از کار برکنار شده و به دنبال یک لقمه نان…”
 
– کارخانه و لقمه نان را بی خیال شو و این جوری مثل من نرمش کن!… آها ماشاء ا… خوبه!… آفرین… ادامه بده!… حالا چطوری؛ احساس نمی کنی کمی سبک تر شدی؟!
 

–  خدا خیرت بده جوان؛ واقعا حالم داره سرجاش می آد و ازآن سنگینی قبلی خبری نیست!
و بلافاصله پیراهن و کفشم را درآوردم و عمل دلپذیر و نرمشی- بشین، پاشو- را انجام دادم:” بازم از مشکلات مردم بگم؟ “

–  بگو عزیزجان؛ همین جور که بشین، پاشو می کنی، باز هم از غم و غصه این جماعت، یک چشمه برام بگو!
 
–  قربان تو جوان شاد و چست و چالاک! عرض کنم چشمه بعدی یعنی مشکل بعدی، جوانان فارغ التحصیل بیکاری هستند که سال ها به دنبال کار…
 
–  ای بابا! تو چکار به کار مردم داری آقاجان؟! حال داری ها!! نرمش کن تا سرحال بیای!!… آی بارک ا… آفرین… خوبه… همین طور ادامه بده تا سبک و سبک تر بشی!
 

–  چشم! اما اگه به صورت زرد و بی حال جوانان بیکار نگاه کنی…
– ای آقا! رنگ زرد را ول کن و به آبی و قرمز بچسب و از شادابی زندگی، لذت ببر!… حالا بی خیال این حرف ها؛ مثل من دراز بکش و کاملا ریلکس باش تا باز هم جگرت حال بیاد!

به تقلید از او به پشت روی زمین دراز کشیدم و چشم هایم را بستم و برای تمرکز هرچه بیشتر، به حالت کاملا ریلکس، به آرامی شروع به شمارش اعداد به شکل معکوس کردم:” بیست، نوزده، هیجده… یازده… هفت، شش، پنج، چهار…”
 
چشم هایم را بازکردم تا بگویم سه، که دیدم روزگارم “سه” شد؛ از فاصله سی متری، مرد دزدی را دیدم که باسرعت هرچه تمام تر می گریزد و از من و جوان دور می شود؛ درحالی که کُت و ژاکت و پیراهن و کفش نازنین مرا با خود حمل می کند! فکرکردم دارد با من شوخی می کند. از جا بلند شدم و گفتم: ” حالا باید چکارکنم؟! “
 

جوان بی خبر از همه جا، با چشم های بسته، خندید:” حالا در چه حالی؛ واقعا سبک شدی؟! “
–  آره؛ خیلی! دیگه بهتر از این نمی شه! باز هم از مشکلات مردم برات بگم؟!
–  بگو عزیزجان؛ بگو تا بیشتر ذوق کنی!
بر سرش داد زدم:”  می خوام صد سال سیاه ذوق نکنم جوان!!”
 دیدم نخیر، این جوان که حواسش نیست و آقا دزده هم که اصلا قصد شوخی ندارد و هر لحظه از مقابل چشم من، دور و دورتر می شود… ناگهان به خود آمدم و فریادزنان، به دنبالش دویدم:” ای دزد نابکار!… آهای بگیرینش؛ دزد…دزد!…”
جوان چست و چالاک، بلافاصله بلند شد تا دزد را بگیرد و او را کله پا کند:”آهای نامرد نالوطی! الان کاری می کنم باهات، گریه کنن برات، ننه و بابات!!…
نویسنده: حمیدرضا نظری

منبع : tabnakbato.ir

مجله

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,