ترفندهای رایانه

مرجع محتوای کاربردی پارسی

طنز: خاطره ای از یک متخصص امور خانواده+++++  اختصاصی «تابناک باتو»؛ من زندگی خانوادگی بسیار موفقی دارم چون تمام فن و فنون خانواده داری مثل موم تو دستمه. خیلی کتاب در زمینه روانشناسی خانواده خوندم و از چندین کارگاه تخصصی با همین موضوع مدرک معتبر گرفتم. ۱۷ مقاله هم نوشتم که یکی از اونها سال قبل در جشنواره «نحوه تربیت همسر(!)» برنده جایزه شد. من در این مقاله اثبات کرده بودم که برای تربیت و کنترل  زن ۸ راه کلیدی در دست مرد خونه هست و موفقیت های من هم بعنوان آقای خانه با استفاده از همین کلیدها بوده!
 
 چند وقت پیش یکی از دوستانم که با زنش اختلاف داشت از من خواست با توجه به تجربیات زیادم در زمینه همسر داری یه سری به خونه اش بزنم و تجربیاتم رو به او همسرش انتقال بدم . به این امید که گره کور زندگی اونها با میانجیگری من باز بشه. توی راه با خودم کلی تمرین کردم تا مثل روانشناسان تلویزیون خیلی پخته عمل کنم و جوری حرف بزنم تا اونها شیفته من بشند و زندگی شخصی ام رو الگوی خودشون بکنند و اینطوری داستان اونها ختم به خیر بشه. در اونجا درست مثل یک مشاور حاذق از همسر دوستم خواستم که حرف دلش  رو بدون هیچ تعارفی بگه تا بتونم بر اساس این گفته ها مشکلشون رو حل کنم. زنش هم انصافا خیلی راحت سیر تا پیاز زندگیشون  رو به شرح ذیل گفت؛
 

آقا فرزین؛ من که از دستش عاصی شدم … شما خودتون هم مردید و می دونم به سلامتی زندگی خیلی موفقی دارید و به همین خاطر هم می شه حدس زد که کاملا برعکس شوهرم باشید.

فیگور فروید رو به خودم گرفتم و با آرامش و متانت خاصی گفتم: لطفا از کارهاشون برام مثال بزنید.
 
اون هم گفت: ای به چشم؛ ببینید، من هم مثل خودش و البته همسر شما، کارمندم اما ایشون به هیچ عنوان در کارهای خونه مثل شست و شو و پخت و پز و نظافت و … کمک نمی کنه و ندید هم می دونم شما در همه این کارها کمک حال همسرتون هستید. اینطور نیست؟
 
حسابی جا خورده بودم چون من تا حالا در خونه دست به سیاه و سفید نزده بودم و این همسرم بود که بدون هیچ اعتراضی این کارها رو می کرد و چون چیزی نمی گفت من هم تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
 

اما نباید کم می آوردم، به همین خاطر آب دهنم رو فوری قورت دادم و با اعتماد به نفسی ساختگی جواب دادم: خب این طبیعیه که باید کمک بکنم!  در اصل نوعی وظیفه است. بعد همسر دوستم، رو کرد به شوهرش و گفت: بفرما تحویل بگیر بعد هم، اینطور ادامه داد:

حالا کمک که نمی کنه هیچ تازه هزار جور هم دردسر داره؛ مثلا اون هر وقت میاد خونه کفشاشو تو جا کفشی نمی زاره و دریغ از یه واکس که به کفشاش بزنه. همیشه با پارچ آب می خوره؛ لباساشو که درنمیاره؛ مثل یه مار پوست اندازی می کنه و همونجا لباساش می مونه تا من بردارم! تو خونه با یه زیرپوش پاره می چرخه وقتی از سر کار میاد کنترل تلویزیون رو می گیره دستش و دراز به دراز وسط هال پذیرایی ولو می شه و هر چی من باهاش صحبت می کنم نمی شنوه و غرق فوتبال می شه. وای که نمی دونید چقدر بد غذا می خوره و مدام هم توی قابلمه ها سرک می کشه. تا حالا یه بار هم نشده از کارهای من تشکر بکنه و خیلی هم برای رفتن به خرید تنبله. کافیه یه لباس تمیز و اطو کشیده رو بپوشه وقتی میره بیرون و برمی گرده انگار از تو معدن ذغال سنگ برگشته. عاشق فامیل های خودش و دوستاشه و اصلا هم به درس و تفریح بچه نمی رسه و … .
 
اون خانم محترم همینطور داشت می گفت و من هر چیزی که اون از دوستم می گفت دقیقا من رو به یاد خودم و رفتارم در خونه می انداخت. بله؛ من هم همین کارها رو می کردم و دست کمی از دوستم نداشتم! منتها با این تفاوت که همسر من چیزی بهم نمی گفت و غر نمی زد و من فکر می کردم که طبیعیه! منو باش که تا حالا  فکر می کردم ، دلیل موفقیتم در زندگی خانوادگی فرمول های روانشناسی منه اما دلیلش گذشت های همسرم بود! خلاصه نمی دونید اون لحظه چه حالی داشتم تازه با اون وضع هم می بایست دوستم رو نصیحت می کردم … خب کار سختی بود اما مهم این بود که من می بایست یک زندگی رو از فروپاشی نجات می دادم؛ بی اختیار یاد اون اون داستانی افتادم که پیامبر قرار بود بچه ای رو از خوردن رطب منع کنه و چون خودش قبلش خورده بود این کار رو نکرد …اما من که زبونم لال پیغمبر نبودم! یعنی آدمی بودم جایز الخطا! پس تصمیم ام رو گرفتم و دل به دریا زدم و به دروغ کلی از خودم و فداکاری های خودم داستان ساختم و تحویلشون دادم. می خواستم از من یاد بگیره که شوهر خوب چطوری باید باشه . جوری با احساس و محکم صحبت می کردم که دوستم فقط اشک می ریخت و سرشو تکون می داد و متاسف می شد که چرا مثل من نبوده و حق زن و بچه اشو خورده!
 

 خب؛ آخه چون خودم این کاره بودم (یعنی مثل خودش بودم) دقیقا می دونستم به دوستم چه چیزهایی  بگم تا متقاعد بشه! عینهو دزدی که وقتی با پلیس همکاری می کنه، می دونه چطوری اونها رو بگیره! خلاصه اینکه دوستم کاملا تحت تاثیر قرار گرفت و جلوی زنش به من قول داد که همه این عادات بدش رو ترک کنه. زنش هم با شوق و ذوق بهم گفت: راستش رو بخواهید من تاحالا به بیشتر از ده تا روانشناس خانواده رفته بودم  اما هیچکدوم نتونستن مثل شما تأثیرگذار باشن! سحر کلام شما یه چیز دیگه است… من هم به خودم فیگور یه روانشناس حاذق رو گرفتم و با لبخندی اومدم بیرون و در راه بی اختیار به یاد همسر  افتادم که تا حالا پیش هیچ روانشناسی نرفته بود و بدون هیچ ادعایی زندگی می کرد؟! باید هر طور شده می رسیدم خونه و دستاشو می بوسیدم!
نویسنده: فرزین پور محبی

منبع : tabnakbato.ir

مجله

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,