ترفندهای رایانه

مرجع محتوای کاربردی پارسی

خاطرات باحال از مادر علی پروین

علی پروین هنوز یاد ایام شباب در کنار مادرش هست.روزهایی که حالا خاطرات غبارگرفته شده اند و لحظه به لحظه از امروز دور و دورتر می شوند؛

پیرزن همیشه چادرش رو می پیچید دورش . یه جوری که فقط نوک دماغش پیدا بود. یه سماور قدیمی ذغالی داشت و همیشه چاییش دم بود. همه که جمع می شدن تو خونه هم از سر جاش تکون نمی خورد. می نشست پای نماز، دعاش و چاییش رو تو نعلبکی می خورد. بچه ها بعضی وقتا به زور بلندش می کردن که یه قری بده ، از همون زیر چادر دستش رو در می اورد و یه تکونی می داد ، بعد عذاب وجدان می گرفت که نکنه گناه کرده باشه. دعاش خیر بود. هر بار می گفتم مامان نصرت یه دعا کن مردیم از بی پولی ، یه پولی چیزی برسه، ردخور نداشت. الان این همه سال شده که رفته . ماهی ۲ بار نرم سر خاکش یه ذره حرف تند بارش نکنم و کلی خاطره هام رو زنده نکنم به قرآن حالم بد می شه. هروقت می خورم به بی پولی می رم سر خاکش می گم مامان نصرت ، بابا«…» قدیما بودی یه دعایی می کردی ، خدا یه پولی می رسوند. حالا از اون دنیا یه سفارشی بکن. ولی خیلی باحال بود ، هرچی بهش می گفتم رو مثل خودم جواب می داد. برکت خونه بود . حیف.

 

مادر علی پروین

علی پروین و مادرش

 

مصاحبه مامان نصرت،در دل خود حرف ها دارد،آش در هم جوشی از عشق و علاقه و نگرانی درباره جوان چشم تیله ای.

عشق سلطان به مادری که سال هاست از دنیا رفته…

مامان نصرت می گفت:«تمام بچه هایم یک طرف، علی یک طرف؛ از بس که شیطان است. برادر و خواهرهایش در ۱۸ماهگی شروع به راه رفتن کردند ولی علی در ۱۴ماهگی….». علی زاغی بچه زرنگی بود؛ پسر ریزه میزه و تپلی که مدام توی کوچه و بازار مشغول بازی بود. علی پروین هنوز هم وقتی می خواهد قسم بخورد، می گوید:«به جون مامان نصرت…».

علی پروین ، خاطرات جالب مادر علی پروین

منبع : namnak.com

مجله

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,