ترفندهای رایانه

مرجع محتوای کاربردی پارسی

داستان کوتاه: مرگ یک نویسنده 
 
داستان کوتاه: مرگ یک نویسنده اختصاصی «تابناک باتو»؛ نویسنده، در یک شب سرد پاییزی، با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده، درحالی که تنها یک صفحه از نگارش آخرین داستانش باقی مانده بود، به ضرب گلوله کشته شد.

مرد سیاه پوست، بدون شناخت کافی از نویسنده، بعد از تحویل گرفتن سه هزار دلار دستمزد و یک اسلحه کمری، پس از پیاده شدن از ماشین سیاه رنگ مرد ناشر، به قصد انجام مأموریت به طرف خانه نویسنده حرکت کرد. ناشر برای این که کسی به او مشکوک نشود، ماشین خود را با فاصله ای زیاد از خانه نویسنده پارک کرده و قسمتی از صورت خود را پوشانده بود.

برای مرد سیاه مهم نبود که هدف کیست و چرا باید کشته شود؛ او در اولین مأموریت خود به خوبی می دانست که یک مأمور هرگز نباید سوال کند. او در بین راه سعی کرد به رابطه ناشر و نویسنده فکر کند؛ این که چرا ناشر می خواهد نویسنده را از سر راه خود بردارد و… .

مرد سیاه، تنها چیزی که از آن دو می دانست همکاری و دوستی قبلی آن ها در انتشار چند کتاب بود. او می خواست به حرف های ناشر و معادن زغال سنگ آفریقا فکرکند، اما خیلی زود منصرف شد و زن و بچه گرسنه اش را به یاد آور که در آن هوای سرد، درکنار آشغالدانی یکی از ایستگاه های متروی شهر به انتظارش نشسته بودند.

مرد سیاه هرچه به مقصد نزدیک می شد، سوز سرما و وحشت غریبی، همه وجودش را دربر می گرفت. سیاه سعی کرد تندتر گام بردارد. دستور، کشتن بود؛ او باید فقط به این موضوع فکر می کرد.

****

مرد ناشر، روی صندلی خانه اش نشست و با نفرت به کتاب روی میز چشم دوخت. او فکر می کرد که کتاب جدید نویسنده، چندین و چند بار تجدید چاپ خواهد شد، چرا که مدت کوتاهی بعد از اولین چاپ، در سراسرکشور نایاب شده بود و چه بسا خیلی زود رکورد فروش سال انتشارات او را بشکند و…
با این فکر، چهره اش از خشم برافروخته شد و با عصبانیت به نویسنده ناسزا گفت. چند لحظه بعد، برای این که بر اعصابش مسلط شود، سیگاری بر لب گذاشت و پس از روشن کردن آن، با دستهای لرزان، کتاب منتشرشده نویسنده را از روی میز برداشت و برای چندمین بار صفحات آن را ورق زد.

چشم ناشر به عکس دختربچه زیبایی افتاد که با چهره ای خندان و لبخندی شیرین، عروسکش را در آغوش گرفته بود و با آن بازی می کرد. او این عکس را قبلا ندیده بود. به سیگارش پک زد و به سراغ صفحه بعد رفت و به محض دیدن عکس دوم، با ناراحتی رو برگرداند و فریاد زد:
” آه، تکان دهنده و چندش آور است!”
و گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت:” این دیگه چیه آقا؟!”
صدایی ازآن طرف سیم به گوش رسید:” چی آقا؟!”
– این عکس هایی که درکتاب تان چاپ کرده اید؛ این دختر بچه که زیرآوار مانده؛ این عروسک خاکی و بی سر؛ این خانه های ویران و چهره های خون آلود؛ وحشتناک است آقا؛ وحشتناک و بسیار تلخ!
نویسنده گفت:”بله آقا، وحشتناک است؛ بمباران، همیشه وحشتناک است و من نیز این حقیقت تلخ را باور دارم!”
– حقیقت؟! کدام حقیقت؟!
و با تمسخر ادامه داد:”ممکن است بگویید فضای این عکس ها کجاست، ای نابغه زمان؟!”
نویسنده نتوانست تحمل کند؛ دهانش را به گوشی تلفن نزدیک کرد و فریاد زد:
“یک جای دور؛ بسیار دور؛ آن سوی آب ها و اقیانوس ها؛ منطقه ای در ناحیه جنوب غربی آسیا!”
و احساس کرد که سرش تیر می کشد و بیش از این تحمل حرف های زهرآلود ناشر را ندارد. لحظاتی بعد، آب دهانش را فرو داد و با ناراحتی بر شقیقه اش فشار آورد.

ناشر از این که بعد از مدت ها باز هم توانسته بود نویسنده را بر سرخشم بیاورد خوشحال بود؛ او از این کار لذت می برد و احساس می کرد بار سنگینی از روی شانه اش برداشته می شود. او درحالی که به نرمی و در آرامش از روی صندلی بلند می شد، گفت:” ای وای دوست من؛ ناراحت شدید؟!”

و منتظر ماند تا نویسنده چیزی بگوید. نویسنده درحالی که از درد به خود می پیچید، از کشوی میز کارش، قرصی بیرون آورد و به دهان گذاشت:” خواهش می کنم دست از سرم بردارید آقا! شما را به عیسی مسیح  بگذارید راحت باشم!”

ناشر می دانست که چنین رفتاری، تاثیر خودش را بر نویسنده گذاشته است، اما این نمی توانست به شکل کامل اعصاب او را آرام کند؛ درحالی که پوزخند می زد، ادامه داد:” ای نویسنده جوان! ما که با هم دشمنی نداریم! من شما را دوست دارم. شما که مرا می شناسید! من مطمئنم که شما به خاطر این گرایش آرمانخواهانه و انساندوستانه، روزی برنده جایزه نوبل ادبیات.”
نویسنده از خشم، آه بلندی کشید و با ناراحتی گوشی تلفن را سرجایش گذاشت.

او و ناشر یکدیگر را خوب می شناختند و سال ها با هم ارتباط داشتند. نویسنده درعبور از مشکلات زندگی، چند جلدکتاب سبک، سرگرم کننده، فریبنده و به دور از واقعیات روزگار را در انتشارات ناشر به چاپ رسانده بود، اما از سه سال قبل، بنا به دلایلی یکباره با او قطع رابطه کرد و به سراغ ناشران دیگر رفت. این موضوع برای ناشر به شکل یک کینه عذاب آور درآمد. این کینه زمانی شدت گرفت که نویسنده دست به  نگارش خاطرات خود از مناطق جنگی و مظلومیت انسان ها زد و با الهام گرفتن از عکس دختر بچه ای زیبا و یک عروسک بی سر و نیز پسری نوجوان با یک نارنجک در دست، کتاب پرفروشی را به بازار عرضه کرد که بی شک برای انتشارات او خطر بزرگی محسوب می شد. چنین موضوعی اعتبار و موقعیت شغلی ناشر را به خطر می انداخت و او نمی خواست و نمی توانست خود را به بی خیالی بزند و به راحتی از کنار آن بگذرد.

ناشر از این که نویسنده تلفن را قطع کرد، ناراحت شد و با چهره ای خشمگین از یخچال شیشه ای کوچک بیرون آورد و پس از پرکردن لیوان، همه محتوای آن را سرکشید. او در حالی که سعی می کرد حرف های نویسنده را در ذهنش مرور کند، به طرف صندلی اتاق رفت و کتاب چاپ شده او را برداشت و به مطالب آن چشم دوخت. او در موقع خواندن، احساس می کرد که صدای نویسنده را بر روی کلمات کتاب می شنود: من در دیاری دور، شاهد گام های استوار پسربچه سیزده ساله ای بودم که یکه و تنها، با لبخندی زیبا در مقابل تانک غول آسا ایستاد و با تکرار دو کلمه برلب، ضامن نارنجک را کشید و. آه، خدای من!

ناشر از شدت عصبانیت از جا بلند شد و فریاد زد:”دیوانه!”
او تحمل خواندن چنین مطالبی را نداشت. چند روز پیش یک بار این موضوع را با نویسنده در میان گذاشت و جواب شنید که:” بله، این مطالب برای شما جذابیتی ندارد؛ با شما باید از جزایر خوش آب و هوای هاوایی یا از زنان زیبا روی مشرق زمین و یا از عظمت برج ایفل صحبت کرد!.”

ناشر احساس کرد که سرش گیج می رود و پاهایش هر لحظه سست تر و ناتوان تر می شود. لحظاتی بعد حالش به هم خورد و دلش، آشوب شد؛ انگار چیزی از درون، می خواست به تمام وجودش چنگ بزند و او را منقلب و در خود مچاله کند. بلافاصله گره کرواتش را باز کرد و به طرف پنجره رفت و به فضای مه گرفته آسمان و خیابان خیس پاییزی چشم دوخت، اما هیچ تغییری در حالش به وجود نیامد. چند دقیقه بعد، به سختی سوییچ ماشین را برداشت و درحالی که روی پایش بند نبود، از آپارتمان بزرگش بیرون زد و درگوشه ای از پیاده رو خلوت و در زیر لامپ های نورانی و رنگی خیابان، دچار تهوع شدید شد و… .

مدتی بعد، ناشر در تماس تلفنی با نویسنده، به خاطر همه چیز ابراز پشیمانی کرد و از او خواست که دعوتش را برای صرف شام در شیک ترین رستوران شهر بپذیرد. ناشر به نویسنده گفت که آن دو باز هم می توانند درکنار هم باشند و ارتباط کاری و دوستی خود را همچنان حفظ کنند، اما نویسنده با صراحت جواب داد که به هیچ وجه حوصله اش را ندارد و دیگر حاضر نیست حتی با او همکلام شود.
 

نویسنده به چیزهای دیگری فکر می کرد. او بارها فریاد زد که نمی تواند چشمش را برحقایق ببندد و از عشق های دروغین بنویسد؛ او در بیست هزار فرسنگ زیر دریا، بازی سیاست را می دید و در بلندترین قله آفریقا کلیمانجارو، در فاصله زیاد از زمین، به دنبال عیسی مسیح می گشت. او می دانست و باور داشت که اینک در عصر تمدن نیز باید به “ژان والژان” های روزگار اندیشید که چگونه از فرط گرسنگی، باز هم به خاطر یک قرص نان، به زندان با اعمال شاقه محکوم می شوند. نویسنده به تاریخ و سازندگان تاریخ می اندیشید؛ به مالکوم ایکس، پاتریس لومومبا، بابی ساندز و پسربچه سیزده ساله ایرانی. او دلش می خواست که باپیرمرد ماهیگیر همراه شود و خودش را به  دریای خروشان بسپارد و به جنگ نهنگ ها برود تا… .

ناشر به این نتیجه رسید که برای راضی کردن نویسنده بهتر است به ملاقاتش برود و از نزدیک با او صحبت کند. چند روز پس از این تصمیم، بدون اطلاع قبلی، با یک دسته گل زیبا به خانه نویسنده رفت. او اطمینان داشت که بعد از انتشار کتاب بعدی، نام و شهرت نویسنده، خیلی زود از مرزهای جغرافیایی کشور گذشته و تمام قاره های جهان را دربرخواهد گرفت. تیراژ وسیع و سود فراوان اثر تازه نویسنده، به شدت ناشر را وسوسه و آرامش را از او سلب کرده بود؛ کتابی که نگاهی نو و بکر به شکل برده داری جدید دنیای صنعتی داشت و نگارش آن هنوز به پایان نرسیده بود.

ناشر، در چند نوبت و به شکل های مختلف تلاش کرد که نویسنده را به همکاری با خود مجاب کند، اما او گفت که تحت هیچ شرایطی چنین کاری نخواهد کرد. ناشر چند روز قبل از دیدار پایانی، با وجود کینه و نفرتی که از نویسنده داشت، در ملاقات حضوری خواهش کرد که چاپ آن نوشته ناتمام را به او بسپارد و قول داد که دستمزدی بیش از ناشران دیگر به حسابش واریز کند، اما نویسنده با عصبانیت او را از خانه اش بیرون کرد و در را به رویش بست.

ناشر، در آخرین مرحله درکمال عصبانیت نویسنده را به مرگ تهدید کرد و نویسنده فریاد زد که به خاطر برخورد بی ادبانه و خشونت بار او، ضمن حضور در اداره پلیس، ناشر را نزد مردم و رسانه های گوناگون و دیگر همکارانش رسوا و بی اعتبار خواهد کرد.

حرف های نویسنده، ناشر را به مرز جنون رساند، طوری که با چشم های خونبار و چهره ای برافروخته و آتشین، به مرد سیاه پوست بیکار و گرسنه ای اندیشید که همراه با زن و بچه اش درکثیف ترین مکان یکی از ایستگاه های متروی شهر زندگی می کردند.

مرد سیاه پوست، پس از یک برنامه ریزی از پیش تعیین شده، در یک شب سرد پاییزی از ماشین سیاه رنگ ناشر پیاده شد و با احتیاط به اطراف خیابان چشم دوخت. ناشر که قسمتی از صورت خود را پوشانده بود، درسکوت و بی هیچ سخنی، دستهایش را روی فرمان گذاشت و مرد سیاه، در دل تاریکی و با گام های لرزان، به دور از چشم رهگذران به سمت خانه نویسنده حرکت کرد.

او پس از چند دقیقه پیاده روی، به مکان مورد نظر رسید و با شتاب از دیوار خانه بالا رفت و خودش را به راهرو باریک رساند؛ سپس در اتاق را باز کرد و به سرعت اسلحه را از کمرش بیرون کشید و بلافاصله در پشت سر نویسنده  قرار گرفت.

نویسنده تنها پشت پنجره نشسته و مشغول نوشتن بود. او متوجه حضور مرد سیاه شد، اما سرش را بلند نکرد و همچنان به کارش ادامه داد. سیاه فکر کرد که هدف، در دَم مرگ عجز و ناله می کند و یا به دفاع از خود بر می خیزد، اما نویسنده با خونسردی و آرامش به سیاه نگاه کرد و به روی او لبخند زد:
” سلام دوست من! خوش آمدی!”

و نگاهش را از سیاه گرفت و قلم را در دست فشرد. تمام وجود سیاه به لرزه درآمد. او نمی توانست چنین آرامشی را بپذیرد و به آن اطمینان کند. با احتیاط تمام، نویسنده را دور زد و در مقابلش قرارگرفت؛ او می خواست اعمال نویسنده را از نزدیک ببیند. سیاه با صدایی لرزان گفت:
” داری چه کار می کنی؟!”
نویسنده باز هم درچشم های سیاه نگاه کرد و با مهربانی گفت:
” دارم داستان می نویسم!”
– داستان؟!
– بله؛ داستان زندگی تو را؛ داستان روح و تن زنجیری یک مرد سیاه را!

سیاه، تحمل نگاه نویسنده را نداشت و آماده شلیک شد. او می خواست هرچه زودتر و قبل از آن که به جرم قتل بازداشت شود، کارش را تمام کند و از آن جا بگریزد. انگشت سبابه اش به طرف ماشه تفنگ رفت و خواست آن را بفشارد، اما چیزی از درون، او را از این کار منع کرد. به سختی آب دهانش را فرو داد و فریاد زد:” کی تمام می شه!”
نویسنده به دستنوشته هایش نگاه و اشک گوشه چشمش را پاک کرد:” چند دقیقه دیگه تمام می شه؛ فقط یک صفحه اش باقی مانده! “

سیاه، با پشت دست عرق پیشانی اش را گرفت و به چشم های نویسنده خیره شد. نویسنده حدس می زد که سیاه دیر یا زود شلیک می کند؛ نگاه او مات و پریشان بود و نشانی از خشم و کینه در آن دیده نمی شد. نویسنده می دانست که برای کشتن، نیازی به خشم و کینه نیست؛ در پریشانی و سردرگمی هم می توان شلیک و جنایت کرد. نویسنده دلش می خواست که فرصت داشته باشد تا نوشته اش را کامل کند و به دست چاپ بسپارد. به همین منظور به آرامی از جا بلند شد و خواست آرزویش را با سیاه در میان بگذارد، اما او وحشت زده چند قدم عقب کشید و با تعجب به چشم های نویسنده نگاه کرد:” تو کی هستی؟!”
و صدای مرد ناشر در ذهنش طنین انداخت:” او را می شناسی سیاه؟!”
–  نه!
–  یک سفیده؛ با دلی سیاه چون معادن زغال سنگ آفریقا!
 سیاه، به آرامی و زیرلب تکرار کرد:” معادن زغال سنگ آفریقا!”
–  سیاه تر از قلب سیاه یک سیاه!
سیاه برخود لرزید:” نه!! “
نویسنده به سیاه نزدیک شد و عاجزانه التماس کرد:” خواهش می کنم اجازه بده تا این داستان به پایان برسد؛ بگذار نام مناسبی برایش انتخاب کنم؛ چیزی که لایق نام پاک تو باشد! “
سیاه از نویسنده دور شد و فریاد زد:” نه، جلو نیا!”
و چهره ناشر را در مقابل خود دید:” مواظب باش کاکا سیاه؛ او مسلح به قوی ترین سلاح است!”
سیاه، وحشت زده قبضه اسلحه را فشار داد:” مسلح؟!!”
نویسنده به طرف سیاه قدم برداشت وآن دو به چشم های یکدیگر خیره شدند. نگاه نویسنده غریب و مهربان بود و سیاه تاکنون با چنین نگاهی برخورد نکرده و نمی توانست آن را باور و تحمل کند. لحظاتی بعد، مرد سیاه با شنیدن صدای آژیر ماشین پلیس، درحالی که تمام وجودش می لرزید، چشم هایش را بست و همه قدرتش را به دستهایش داد و ماشه را کشید؛ به ناگهان صدای انفجارگلوله، شیشه های ساختمان های محل را به لرزه درآورد و نویسنده در خون غلتید و درست در همان زمان، ناشر در پشت فرمان ماشین، دیوانه وار خندید.

چند روز بعد، منشی انتشارات، جسد ناشر را در دفتر محل کارش پیدا کرد. روزنامه ها نوشتند که مردی سیاه پوست به جرم قتل ناشر دستگیر شده است.
پلیس درجستجوی رابطه قتل نویسنده و ناشر است.
نوشته: حمیدرضا نظری

منبع : tabnakbato.ir

مجله

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,