ترفندهای رایانه

مرجع محتوای کاربردی پارسی

خاطرات شهیدی که لباس دامادی اش را بخشید

 
مقام و منزلت شهیدان هیچوقت قابل وصف نبوده و نیست و هیچ جمله و کلمه ای نمیتواند ارزش ایثارگری این عزیزان را توصیف کند.خاطرات تلخ و شیرین رزمندگان دوران دفاع مقدس و خانواده های شهدا همواره بخشی از جذاب ترین چهره آن سال ها و سیره شهدا را برای مخاطبان به تصویر می کشد؛ خاطرات و روایاتی که کلمه به کلمه آن می تواند تورقی از تاریخ را از آن خود کند. در ادامه خاطراتی از یک شهید که حتی لباس دامادی اش را بخشید می خوانید.
 
چراغ نفتی کوچکی داشت که برای قرآن خواندن روشن می کرد روزی به یکباره چراغش خاموش شد. دانستم برای هادی اتفاقی افتاده. وقتی از همرزمانش پرسیدم فهمیدم هادی همان موقع شهید شده است.

شهید حاج آقاسی(فیاض پور)، دوم اسفند ۱۳۳۶، در روستای اسلام آباد از توابع شهر قزوین به دنیا آمد و در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۶۱، در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سر شهید شد، خاطرات شیرین این شهید عزیز را از زبان مادرش در متن زیر می خوانیم؛

 

شهید فیاض پور

 

همان یک عکسی هم که انداخت سوخت

روز عروسی اش هر قدر اصرار کردیم تا عکس بگیرد راضی نمی شد، بلاخره با اصرار ما عکس گرفت اما همان یک عکس هم سوخت. فردای عروسی لباس دامادی اش را به کسی بخشیده بود.

 

علاقه به دکتر چمران

وقتی اولین بار اعزام شد به ستاد جنگ های نامنظم پیوست و علاقه زیادی به دکتر چمران پیدا کرده بود، وقتی دکتر چمران به شهادت رسید هادی خیلی بیقراری می کرد؛ مثل پرنده داخل قفس شده بود به وضوح ناراحتی اش را می دیدم اصلا برای این دنیا نبود اگر الان بود دق کرده بود من همیشه برایش دعا می کردم، شهید شود.

در اتاقش یک چراغ نفتی کوچک داشت که شب ها برای خواندن قرآن از آن استفاده می کرد. لامپ را روشن نمی کرد تا مزاحم کسی نشود، پسر با محبتی بود من را تشویق کرد تا در کلاس های نهضت سواد آموزی شرکت کنم، خودش قرآن خواندن را به من یاد داد.

 

تغییر نام خانوادگی در جبهه

همیشه از اینکه نام خانوادگی اش با خواننده مبتذل یکی بود ابراز ناراحتی می کرد، بعد ها فهمیدم نام خانوادگی اش را به فیاض پور تغییر داده است.

 

پدرش گلش را تقدیم امام کرد

قبل از شهادتش خواب دیدم اتاقمان را پر از گل کرده اند. بار دیگر خواب دیدم که هادی برگشته است اما هرچه دنبالش می گردم نمی بینمش. فردای همان روز در اتاقش بودم، چراغ نفتی کوچکش هم روشن بود به یکباره چراغش خاموش شد. دلم گواهی می داد برای هادی اتفاقی افتاده است.

وقتی از همرزمانش پرسیدم فهمیدم هادی همان موقع شهید شده است. وقتی خبر شهادتش را شنیدم خیلی خوشحال شدم که به آرزویش رسیده است اما از طرفی نگران بودم چون پدرش با جبهه رفتنش مخالف بود و به من گفته بود اگر بلایی سر هادی بیاید طلاقت می دهم؛ وقتی از سپاه به منزل برگشتم دیدم پدرش حیاط را جارو کرده است و گلدانها را آب داده است و زیر سماور را روشن کرده است. خیلی تعجب کردم تا اینکه تعریف کرد شب قبل امام خمینی را در خواب دیده و ایشان به یک گلدان از حیاط اشاره کرده و گفته بودند این گل را به من می دهی و پدرش هم گلدان را دو دستی تقدیم امام کرده بودند. بعد از این موضوع از شهادت هادی ابراز خوشحالی می کرد.

هادی در عملیات بیت المقدس توسط بمب خوشه ای به شهادت رسید جنازه اش سوخته بود طوری که چهره اش قابل شناسایی نبود.

از بخشیدن لباس دامادی تا رسیدن به شهادت + عکس

منبع : namnak.com

مجله

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,